طلوع عشق

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن

ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هربي شعري سرودن

ولي بهاي خود همواره بستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان به خاك سپردن

ولي بر دل اميد به خانه بستن

به من هر دم نداي زند بانگ

چه خوش باشد ازاين غمخانه رستن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن

کلبه دور از همه کس واسه من و تو واسه ما

يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از آدما

يه باغچه از گلاي رز بارون پشت پنجره

آتيش و چاي تازه دم رفتن تا اوج خاطره

من و تو و صداي باد يه زندگي شاد شاد

بهت بگم دوستم داري بهم بگي خيلي زياد

مرغ و خروس و مزرعه يه زندگي سبز و پاك

شيرين ترين روزاي عمر باشيم به هم ديگه هلاک

مهمونمون باشن گلا قناريا و بلبلا

همسايه هامون سبزه ها اقاقيا و سمبلا

صاب خونمون خداي خوب اون كه هميشه ياور

هلاهل زندگيش هر كي كه از اون غافله

خداي من تو ميدوني دلم به تو بسته شده

خودت ميدوني كه دلم از زندگي خسته شده

مدد كن اي خداي خوب اين همه خواب به آب نشه

آرزو هاي شيرينم به تلخي سراب نشه