اولین مطلبی که می خوام برای یه شروع دوباره بنویسم  یه دعاست و اون اینکه : ((  کوزه هاتون همیشه جاوید ))  شاید بگید کدوم کوزه ؛ همون کوزه ای  که گاهی از فرط تهی بودن سرشاره  و گاهی از سرشاربودن ، تهی . اولی برای اینکه اونقدر کوچیکه  که هیچی توش جا نمی شه و دومی برای اینکه اونقدر بزرگه که هرچی بریزی توش ، پر نمی شه ؛ همون کوزه ای رو میگم که ازنگاه پریشونی ترک برمیداره و از لبخندی زنده میشه ؛ حتی مقدس ترین چیزها هم اجازه ندارن توی این کوزه قرار بگیرن بجز اشک آدمی ، که مخمر شراب وجودی اونه و مثل خونی که سرخی شراره های آتیش عشق و تو وجود هر آدمی زنده نگه می داره به اون نیروی دوباره میده. ولی حیف !، حیف هر چه این نیرو بیشتر و بیشتر میشه انگاری عمر این کوزه قصه ما هم تحلیل میره تا اونجایی که ازاین کوزه فقط  یه سایه بجا می مونه و این سایه لابلای کلمات سیاه دفترچه ی خاطرات من و تو گم میشه ، بله همون کوزه ای رو میگم که خدا  توی سینه ی من و تو به امانت گذاشته ...